با سر انگشتان پاهایش خاک نرم قبرستان را پس می زد و جلو می رفت٬ سرش پاندول وار به روی گردن تلو تلو می خورد و چشمانش فنروار از گوشه ای به گوشه ی دیگر می پرید. زانوانش خم برداشته و کمرش کمانی شکل تاب گرفته بود. دستانش در مغاک جیبهایش فرو رفته بودند و درست زمانیکه صورتش را کج می کرد تا نقش زمین شود٬ پاهایش ناخواسته به جلو گام بر می داشتند.
خورشید با پتک به سرش می کوبید و سایه اش را تمام قد به رویش قواره زده بود. گرما کلافه اش می کرد و نفسش را به شماره انداخته بود.
چاره ای نداشت. باید پیدایش می کرد. می دانست یک جایی همین اطراف است٬ ولی کجا٬ نمی دانست. برای بار دوازدهم خاک سرد قبرستان را از سر تا ته محوطه پا کشید و له له زد و چشم گرداند. انگار اب شده بود و توی زمین فرو رفته بود٬ انگار سگ خورده بودش٬ انگار اصلآ از اول هم نبود٬ ولی بود. همین اطراف یک گوشه ای افتاده بود و باید پیدایش می کرد. می خواست هر چه زودتر از شر این افتاب لعنتی خلاص شود. کلافه و سردر گم میان سنگ قبرها قدم بر می داشت و به جلو می رفت.
چقدر به ان جنازه های پوسیده ی زیر خاک حسودی می کرد. زیر خروارها خاک سرد و نم کرده به دور از حر افتاب ارامیده بودند و هر لحظه سبکتر از قبل می پوسیدند و خاک می شدند٬ و او به فاصله ای کمتر از زانوانش تا زمین٬ بالای سرشان باید می گندید و راه می رفت.
از ان زمان که یادش بود همین افتاب داغ و خاک سرد زیر پاهایش و این سنگ قبرهای کوچک و بزرگ که ریشخندش می کردند و عطشش را می افروختند را به خاطر می اورد.
به اخر قبرستان رسید. دیواری سیمانی و سیاه روبرویش قد کشیده بود و تکراری ملال اور را به خاطرش می اورد. روی برگرداند و با پاهای خمیده برای بار سیزدهم به ان تکرار مضمحل کننده تن سپرد.
دیگر رمقی برایش نمانده بود. ارام می گندید و بوی تعفن اش قبرستان را برداشته بود. کرم های درونش از خوابی هزار ساله بر خواسته بودند و هستی شان را طلب می کردند. پی برد به اخر راه نرسیده متلاشی می شود و زوزه ی سگ های گرسنه رعشه به اندام گندیده اش انداخت.
از دور سنگ قبری سیاه را دید و خاطره ای مبهم پیش چشمانش رنگ گرفت. ناگهان تصاویر چون سیلی خروشان وجودش را در بر گرفتند. همه چیز را به خاطر اورد. فقر و فلاکت٬ خیابانگردی و اعتیاد٬ و در اخر روح پدر مرحومش که طناب داری در دست گرفته بود و جلوی دیدگانش تاب می داد.
چه می دانست که پدرش هم دروغ می گوید و خودکشی چاره ی فقر و فلاکتش نیست. از کجا می فهمید که بعد از مرگش هم جنازه اش ارزش یک متر قبر را ندارد و اینطور هر روز باید میان سنگ قبرهای ان جنازه های مرفه بی درد ویلان بچرخد و عذاب بکشد.
پاهایش گندیده تر از ان بودند که تاب وزنش را بیاورند ٬ مثل همیشه در یک لحظه از پایین متلاشی شد و پای ان سنگ سیاه که همیشه حسرت خوابیدن زیرش را داشت افتاد .
جنازه ای که دستهایش در جیبهایش بود و چشمهایش در افقی دور اخرین ذره های امید را می جست٬ طعم خاک سرد قبرستان را زیر زبانش چشید و صدای پارس سگهای گرسنه در گوشش طنین انداخت٬ و کرمهایی که یک عمر درونش خفته بودند فاتحانه از بدن گندیده اش سر برون اوردند.
و هیچکس نفهمید که چیست راز ان زمزمه ی رعب اوری که هر شب در ان قبرستان خاموش به گوش می رسد.
ای گور سرد سیاه٬ دریاب این تالاب گند زده را. چون نوزادی پیر در اغوشم بگیر و شیره ی حیاتم را از جانم به سینه ات باز گردان. این شریان متعفن از ان خودت. رهایم کن ای گور سیاه٬ رهایم کن.
|
+| نوشته شده توسط
رضا در دوشنبه
1387/02/23
|