تبليغاتX
تبعیدی
 دوست
یک شب بهاری بود. اسمان صاف و پر ستاره چون دانه های شن در کویر٬ بی شمار٬ و چه نزدیک روی بام خانه ای روستایی در دشتی سبز  و نسیمی به لطافت ابریشم که زیر پوست کودکانه ام می دوید ٬ و شوق شنیدن داستان های مادر بزرگ چون زمزمه ی جاری شدن چشمه ای صاف و زلال ٬ روح خردسالم را جلا می داد و جانم را از شوق لبریز می کرد. و من کودکی ۷ ساله مالامال از حکایات دیوان و پریان غرق در دنیایی دیگر بودم. دنیای انسان های اسطوره ای٬ پیامبران و بندگان مقرب و عظمت خدایی که پدر بزرگ با ان ریش سفید و ابهتش بنده ای حقیر و کوچک بود در برابرش .
و حال که می اندیشم هیچ یک از حوادث اینده نه تنها برای کودکی ۷ ساله حماقت نبود٬ که سرنوشتی محتوم در دایره ی عظمت خدایی بود که ذره ی قدرتش در ان شب بهاری جانش را از عطش لبریز کرده بود.
 تا صبح خواب به چشمانم نیامد. باید پیدایش می کردم و رفاقتش را به دست می اوردم.  باید با او دوست می شدم .از صبح تا ظهر توی باغ پدر بزرگ راه رفتم و فکر کردم. بارها صدایش زدم و گوش سپردم٬ هیچ جوابی نیامد. زیر سنگ ها٬ لای درز درختان ٬ توی صندوقچه های زیرزمین را گشتم٬ مگر همه جا نبود٬ چیزی نیافتم.
هرچه بیشتر می گشتم کمتر می یافتمش. عطشم فزونی می گرفت.عاشقی رویا پرداز بودم که معشوقش به بازی گرفته بودش. می دانستم که هست ولی راه یافتنش را نمی دانستم. ناگهان نوری به ذهنم تابید. شاید نمی تواند حرف بزند٬ شاید  نمی خواهد خودش را نشانم بدهد. باید کمکش می کردم٬ راهش را یافتم. به خانه بازگشتم. به اتاق پدر بزرگ رفتم ٬ کسی انجا نبود . سر قالیچه را برگرداندم و به اطاق دیگر رفتم. کنجی چمباتمه زدم و سرم را میان پاهایم گرفتم. بدنم را منقبض کردم و با همه ی وجود از ته دل صدایش زدم. خواستم که قالیچه را صاف کند و دوستی اش را نشانم بدهد. بعد از دقیقه ای به اتاق مجاور رفتم و با اطمینانی خودپسندانه به قالیچه ی صاف شده نگریستم. می دانستم که حرفم را زمین نمی زند.
خوشحال و پایکوبان از پله های نردبان بالا رفتم و روی بام ایستادم و به اسمان خیره فریاد کشیدم٬ خدایا دوستت دارم٬ می خواهم کنارت باشم تا در کار عالم کمکت کنم. زحمتی نیست٬ تابستان را بیکارم.
 با دستانی باز از بام پریدم.
چشمانم را در اتاقی به رنگ اسمان باز کردم. نورهایی موازی به رنگ سفید چشمانم را می ازرد. سرم را چرخاندم. مادرم سرش را به تخت گذاشته بود و در حالیکه دستم را در دستانش به سختی می فشرد خوابیده بود. سرگیجه و حال تهوع داشتم٬ دهانم خشک شده بود و درد هرلحظه در مویرگهایم بیشتر جریان می گرفت. تمام توانم را جمع کردم و مادرم را صدا زدم.صدا انقدر ارام از حنجره ام بیرون امد که شک کردم چیزی گفته باشم. برای بار دوم امتحان کردم. مادر تکانی خورد و گیج و منگ سرش را بالا اورد. لحظه ای بهت زده نگاهم کرد٬ و باران بوسه و اشک بود که درد را به بند بند بدنم ریخت.
۱۵ روز در کما بودم٬ ۵ دنده و ۲ پایم شکسته بود٬ دست راستم در رفته و جمجمه ام ترک برداشته بود٬ و جای ۵ دندان سفید در دهانم خالی بود.

دیشب  در اتاقم راه می رفتم گوشه ی قالیچه را دیدم که جمع شده بود .با پا صافش کردم. از اتاق مجاور صدای ارامبخش همسرم می امد که برای پسر خردسالم لالایی می خواند.
از پنجره به اسمان خیره شدم٬ ستاره ها زیر دود غلیظ شهر ٬ کم رمق و بی جان باریکه راهی میزدند به خاطراتی محو و دور.

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 1387/04/25  |
 ساعت شماطه دار قدیمی
امشب ۳۴۳ ومین شبی است که پشت میز پدربزرگ توی اتاقش نشسته ام و به رولور روسی قدیمی اش زل زده ام و منتظر شنیدن صدای زنگ ساعت شماطه دار قدیمی ام.
انطور که پدربزرگ می گفت٬ اولین بار٬ در جنگ جهانی دوم زمانی که سرنیزه ی تفنگش را توی شکم یک المانی مو طلایی می پیچاند و روده هایش را به هم گره می زد صدای زنگ ساعت را شنیده بود. المانی موطلایی شکم پاره شده اش را چنگ انداخته بوده و در حالیکه چشمهایش از درد از حدقه بیرون زده بودند٬ قهقه ی ترسناکش که به قول پدربزرگ مو را به تن ادم سیخ می کرد را ول داده بود و بعد هم نفله شده بود. سپس پدربزرگ به دنبال صدا دستش را توی کوله پشتی المانی مو طلایی کرده بود و این ساعت شماطه دار قدیمی را که سرسام اور پاندولش را به دو نیمکره ی اهنی می کوبیده برداشته بود و به خیالش غنیمت جنگی گرفته بود.
بعد از پایان جنگ که پدربزرگ به خانه برگشت هر شب ساعت ۳ همان زمانیکه سر نیزه اش را در شکم ان المانی مو طلایی پیچانده بود صدای زنگ ساعت را می شنید. اوایل که پدر عقل سالمی داشت برایم تعریف میکرد که پدر بزرگ بعد از جنگ خواب و خوراک نداشت و همه اش یک گوشه می نشست و با خودش حرف می زد و هر شب ساعت ۳ گوشهایش را فشار می داد و در حالیکه چهار زانو روی زمین نشسته بود بالا تنه اش را به جلو و عقب تکان می داد و نعره می کشید. پدرم می گفت دکتر های زیادی برایش اورده بوده و معاینه اش کرده بودند و همه به اتفاق نظر تشخیص داده بودند که عذاب وجدان کشتن ان المانی مو طلایی بوده است که مثل خوره به جان پدربزرگم افتاده و دلیلش را هم همان شنیدن صدای زنگ ساعت قدیمی شماطه دار در ساعت ۳ نیمه شب درست زمانیکه ان مرد را کشته است بیان کرده بودند.
البته نه صدای زنگ و نه خود ساعت را بعد از انکه پدربزرگم در سومین روز بازگشتش از جنگ از طبقه ی دوم خانه به پایین پرتاب کرد و خرد و خمیرش کرد دیگر هیچکس نه شنید و نه دید  . ولی صدا همچنان برای پدربزرگ هر نیمه شب ساعت ۳ تکرار می شد و عذابش می داد.
تا اینکه در ۲۴۵ مین روز بازگشتش با رولور روسی اش که ان موقع هنوز قدیمی نشده بود و از افتخارات پدربزرگ و بعد پدرم به حساب می امد در ساعت ۳ نیمه شب مغزش را به کف چوبی اتاقش پاشید.
همان موقع بود که پدرم برای اولین بار صدای زنگ ان ساعت شماطه دار قدیمی را بعد از مرگ پدربزرگ شنید و بعد از دنبال کردن صدا ان را در صندوقچه ی چوبی پدربزرگم پیدا کرد و تا چند ساعت بعد از مرگ پدر بزرگ٬ پدر و مادرم و من مبهوت به دور جسد پدربزرگ و ساعت شماطه دار قدیمی که سالم و سرحال عقربه اش را می جنباند نشستیم و تماشایش کردیم.
از فردای مرگ پدربزرگ٬ پدرم بود که ساعت ۳ نیمه شب با صدای زنگ ساعت شماطه دار قدیمی که تقریبآ فراموشش کرده بودیم از خواب بیدار شد و هراسان تمام اهل خانه را بیدار کرد.
و درست در شب سوم همان بلایی را بر سر ساعت اورد که پدربزرگ ۳۴۳ روز قبل اورده بود. ولی باز هم به حال پدر توفیری نکرد و فقط اهل خانه را از شنیدن صدا و دیدن ان ساعت شماطه دار قدیمی خلاص کرد.
پدرم زمانیکه هنوز کامل دیوانه نشده بود و می توانست حرف بزند روزی مرا به گوشه ای کشید و گفت٬پسر این ساعت نفرین شده است٬ نفرین مرگ گریبان خانواده ی مرا گرفته است. پدربزرگت با کشتن ان المانی موطلایی٬ مرگ را با خود به خانه مان اورد. و حال می دانم که من نیز روزی مانند پدرم خودم را خلاص خواهم کرد. و ۳۰ روز بعد زمانیکه خود را از طبقه ی سوم اسایشگاه روانی به پایین پرت کرد و مغزش به کف حیاط بیمارستان ریخته شد٬ برای بار دوم به گفته اش اندیشیدم و شب بعد در ساعت ۳ نیمه شب صدای زنگ ساعت شماطه دار قدیمی را شنیدم. و امشب ۳۴۳ ومین شبی است که روی صندلی پدربزرگ در اتاقش نشسته ام و به رولور روسی قدیمی اش زل زده ام ومنتظر شنیدن صدای زنگ ساعت شماطه دار قدیمی ام.

این نوشته را بالای سر جسد پسرعمویم زمانیکه با یک تپانچه ی قدیمی سرش را هدف قرار داده بود یافتم. و عجیب صدای زنگ ساعت شماطه دار قدیمی ای بود که از کشوی میزی که پسر عمویم پشت ان خودش را کشته بود می امد. نمی دانم پسر عموی دیوانه ام راست نوشته یا دروغ ٬ ولی هرچه هست ٬ ساعت عجیبی است.

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 1387/04/13  |
 

یکی از بازی های روز گار این است که یا هیچگاه به ارزویت نمی رسی و یا و قتی می رسی که از لیست ارزوهایت خارج شده باشد. هر چند به شخصه ترجیح می دهم که هیچ گاه به ارزوهایم نرسم. به نظرم بهتر است انسان تمام عمرش در ارزوی بودن در بهشت باشد تا در بهشت باشد و بدون ارزو.

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه 1387/04/07  |
 اعترافات یک ذهن بیمار
رفیقی دارم که هر وقت شدیدآ افسرده می شوم و دیگر هیچ چیز برایم لذت بخش نیست به سراغش  می روم و  کلی سر حالم می اورد.
این که چطور این رفیقم در این شرایط بحرانی مرا سرحال می اورد خود حکایتی است که بیانش شاید مرا متهم به حرام زادگی و رذالت و پستی کند که بیان این اتهام جز از ذهن انسان سطحی نگر و ساده اندیش نخواهد گذشت.
داستان از این قرار است که در این جور مواقع که شرایط روحیم به هم می ریزد و افسرده می شوم سوار ماشین می شوم و ۲ نخ سیگار میخرم و به سراغ رفیقم میروم و جلوی خانه اش سوارش می کنم.
سپس از تخیلم کمک می گیرم و شروع  به تعریف ۲۵۶ مین سکس نکرده ام با اب وتاب میکنم٬ و در این حین به رفلکس های بدنی رفیقم خیره می شوم و بی دلیل از این عکس العمل ها نیروی جوانی و سرزندگی پیدا می کنم.
هنگام تعریف کردن این داستان های پورنو ابتدا چشمان رفیقم تغیر حالت می دهند و انگار که تمرکز بکند جمع وتیز می شوند. سپس فک پایینی اش شروع به حرکت می کند و جلوتر از فک بالایی قرار میگرد و کف های تولید شده در دهان شروع به سر ریز شدن می کنند٬ و در مرحله ی اخر صدای خرخر و فس فس از گلو و سینه اش به گوش می رسد. البته تمام این تغییر و تحولات چهره همزمان است با جنب و جوش فراوان دست و پا و کمر روی صندلی ماشین ٬ که چیزی شبیه به تعین قلمرو جنسی گوریل ها با مالاندن پشتشان به درخت می باشد.
و زمانیکه حکایتم به پایان میرسد دو نخ سیگار را در می اورم و هردو سر شار از شور زندگی در حالیکه پیوند رفاقتمان با گرهی نا مرئی سفت تر از قبل شده است در سکوتی بی انتها شروع به کشیدن می کنیم.
لازم به ذکر است استدلال بنده برای تبرئه ی خودم از اتهام حرام زادگی و بد ذاتی همین بس که مگر نه این است که هر دو  از سخنان و حرکات هم لذت وافر می بریم و راضی و خشنود می گردیم.
|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 1387/04/04  |
 
همه جا تاریک است. باران می کوبد. شیشه را پایین می کشم و سیگاری می گیرانم٬ هنوز حرف می زند. گوشهایم را می فشارم٬ صدایش تمامی ندارد٬ یک ریز می بارد. سرم را از پنجره بیرون می برم تا در صدای باران گم شوم٬ صدا از درونم می اید٬ انقدر بلند که صدای باران درونم گم می شود.
از اتاق می گوید و تخت چوبی که فنر هایش قیژ قیژ صدا می دهند٬ از چراغ های خاموش در شبی بارانی. رنگ قرمز ملافه را تشریح می کند و خرفتی شوهر پیر پولدارش را. و ازادی اش که حال برای من است.
سرم گیج می رود٬ می خواهم بالا بیاورم. طعم چرب لبانش زیر زبانم سنگینی می کند٬ و شلاق باران که پوستم را جز می دهد.سرم را تو می کشم و به چشمهایش که در تاریکی می درخشند خیره می شوم. خط چشمهایش که تا افق کشیده شده سستم می کند. دستم را به گونه اش می برم٬ چرب است.دستم را پس می کشم.مزه اش زیر زبانم سنگینی می کند. سرم را بیرون می برم تا نفس بکشم. باران می کوبد.
دنده را خلاص می کنم و دستی را پایین می دهم. ماشین ارام حرکت می کند. صورتش خیس است. خط چشمهایش کج و معوج موج برداشته اند. دستم را فشار می دهد و دهانش را باز و بسته می کند. می خواهد در را باز کند ولی دستم را بیشتر فشار می دهد. با مشت به شیشه می کوبد. شیشه رنگ غروب می شود. دستش را رها می کنم. سراسیمه در را باز می کند و خودش را به بیرون می اندازد. ماشین سرعت می گیرد. توی اینه به دنبالم می دود و دهانش را باز و بسته می کند٬ زمین می خورد و باز می دود. دستش را به پنجره گیر می دهد و روی گل ها با پاهایش سر می خورد. مثل بچه ها می ماند. قهقه می زنم٬ عاشق همین بچگی اش هستم٬ معصومیت خنده هایش و شوق چشمانش.
باز زمین می خورد. سر بر می گردانم و نگاهش می کنم. خودش باید بایستاد٬ باید بزرگ شود٬ نمی خواهم ضعیف بماند. می ایستاد و به دنبالم می دود. مثل ماهی دهانش باز و بسته می شود. خیس شده است و گلی. می ترسم که مریض بشود.
اسمان منفجر می شود. صدایش را از اعماق اقیانوس می شنوم. التماسم می کند. می گویم که سوار شود تا سرما نخورد. گریه می کند٬ شیون می کشد. می گویم که خیس شده است و گلی. که برود خانه و لباسهایش را عوض کند. که چای داغ بخورد تا گرم شود و حالش که جا امد به من زنگ بزند. که تا صبح برایش فال حافظ بگیرم و اگر خسته شد و خوابش گرفت تا صبح برایش لالایی بخوانم.
دستش را به طرفم گرفته است و می دود . دور شده است. به زمین می خورد و با صورت توی گل فرو می رود. قلبم تیر می کشد. در را باز می کنم و خودم را به بیرون پرتاب می کنم. روی سنگ و کلوخ غلط می زنم. صدای خرد شدن استخوانهایم در صدای انفجاری که دره را روشن می کند گم می شود. اسمان جوابش را می دهد.
می خواهم بلند شوم ولی استخوانهایم تیر می کشند. یک تکه درد شده ام. صدایش را می شنوم که ضجه می زند. سرم را از گلها بیرون می کشم و زیر نور رعد نعره می کشم. پیدایم می کند. سرم را به دامنش می گیرد و می گرید. به چشمهایش خیره می شوم. از افق درامده است و زیر کمان ابروان مغرور می بارد. دستم را می گیرد و به گونه اش می گذارد. خیس و سفت است. مزه ی ترش انار را زیر زبانم می ریزد. باران می کوبد. نور به چشمهایم هجوم می اورد.
|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 1387/03/12  |
 حریف
قدر و قلچماق بود. یک ساعتی می شد با مشت تو صورتش می کوبیدم و هنوز نفس می کشید. سرخی خون از شقیقه اش راه گرفته بود و اریب از کنار گوش قطره قطره به زمین می چکید. رنگ چشمهایش که خیره اسمان را نگاه می کرد رفته رفته به سبزی می گرایید. پلک چپش می پرید و نفس می کشید. همیشه همینطور بود . ولی هیچ کدام سبز یشمی نمی شدند. مطمئن بودم که نخواهند شد. دست کشیدم٬ دیگر نفس نمی کشید. خوب دوام اورده بود٬تا لحظه ی اخر ایستاد. رنگ سبز در چشمانش موج می زد. این بار رنگش خیلی نزدیک شده بود٬ ولی نه٬ می دانم که هیچکدام نخواهند شد.
به طرفم امد.زیر پاهایش را نگاه کردم. سایه ها گره خورده در هم بالا می امدند و پیکره ای از گوشت و استخوان می ساختند. چشمها فراتر از سایه ها می درخشیدند. با چشمهای سبز یشمی اش زل زد به چشمهایم.نگاهم را دزدیدم. نگاهش را به جنازه کشید.
خوب دووم اورد. خیلی مهیج بود. نزدیک بود عزیزم. یا تو ضعیف شدی یا حریفات قدر شدن. مواظب باش. منو به این راحتی ها نمی تونی بدست بیاری. می فهمی که چی میگم؟
صدا توی ذهنم می پیچد. اره لکاته٬ می فهمم. همیشه فهمیدم. وقتی با مشت تو صورت می کوبم بهتر می فهمم. خان اخر.می فهمم چی می گی.
قمقمه را از توی کیفش بیرون کشید و در حالیکه چشم از جنازه برنمی داشت٬ به طرفم گرفت.
خسته شدی عزیزم. امروز کارت سخت بود٬ حریفت قدر بود. مواظب باش. بیا یه کم اب بخور نفست جا بیاد.
قمقمه را گرفتم. دستهایم می لرزیدند. کافی بود چیزی بهم بدهد تا دستهایم ٬ مشتهایم٬ همه چیزم شروع به لرزیدن کند. یک قلپ خوردم. مزه ی گسی می داد. از گلویم پایین نمی رفت. عین سرب سفت و سخت شده بود. انگار یک حریف قدر گلویم را دو دستی گرفته باشد و فشار بدهد. مشتهایم گره خوردند دور گردنم. نفسم بند امد. ارام کنار حریفم دراز کشیدم و به اسمان خیره شدم. رنگ  چشم هایم افتاد توی اسمان. همه چیز سبز شد٬ سبز یشمی.
|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 1387/03/06  |
 
بعد از قریب به ۲ هفته زوزه کشیدن و جان کندن٬ دیشب در ساعت ۲.۲۰ بامداد به وقت تهران٬ فن مادر مرده ی کامپیوترم٬ سرای خاکی را وداع گفت و روح مغفورش به لقاء الزباله دانی پیوست.
روحش شاد ٬ روانش ازاد٬ جیبمان خالی.
بده در راه خدا!

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 1387/02/31  |
 طعم سرد خاک
با سر انگشتان پاهایش خاک نرم قبرستان را پس می زد و جلو می رفت٬ سرش پاندول وار به روی گردن تلو تلو می خورد و چشمانش فنروار از گوشه ای به گوشه ی دیگر می پرید. زانوانش خم برداشته و کمرش کمانی شکل تاب گرفته بود. دستانش در مغاک جیبهایش فرو رفته بودند و درست زمانیکه صورتش را کج می کرد تا نقش زمین شود٬ پاهایش ناخواسته به جلو گام بر می داشتند.
خورشید با پتک به سرش می کوبید و سایه اش را تمام قد به رویش قواره زده بود. گرما کلافه اش می کرد و نفسش را به شماره انداخته بود.
چاره ای نداشت. باید پیدایش می کرد. می دانست یک جایی همین اطراف است٬ ولی کجا٬ نمی دانست. برای بار دوازدهم خاک سرد قبرستان را از سر تا ته محوطه پا کشید و له له زد و چشم گرداند. انگار اب شده بود و توی زمین فرو رفته بود٬ انگار سگ خورده بودش٬ انگار اصلآ از اول هم نبود٬ ولی بود. همین اطراف یک گوشه ای افتاده بود و باید پیدایش می کرد. می خواست هر چه زودتر از شر این افتاب لعنتی خلاص شود. کلافه و سردر گم میان سنگ قبرها قدم بر می داشت و به جلو می رفت.
چقدر به ان جنازه های پوسیده ی زیر خاک حسودی می کرد. زیر خروارها خاک سرد و نم کرده به دور از  حر افتاب ارامیده بودند و هر لحظه سبکتر از قبل می پوسیدند و خاک می شدند٬ و او به فاصله ای کمتر از زانوانش تا زمین٬ بالای سرشان باید می گندید و راه می رفت.
از ان زمان که یادش بود همین افتاب داغ و خاک سرد زیر پاهایش و این سنگ قبرهای کوچک و بزرگ که ریشخندش می کردند و عطشش را می افروختند را به خاطر می اورد.
به اخر قبرستان رسید. دیواری سیمانی و سیاه روبرویش قد کشیده بود و تکراری ملال اور را به خاطرش می اورد. روی برگرداند و با پاهای خمیده برای بار سیزدهم به ان تکرار مضمحل کننده تن سپرد.
دیگر رمقی برایش نمانده بود. ارام می گندید و بوی تعفن اش قبرستان را برداشته بود. کرم های درونش از خوابی هزار ساله بر خواسته بودند و هستی شان را طلب می کردند. پی برد به اخر راه نرسیده متلاشی می شود و زوزه ی سگ های گرسنه رعشه به اندام گندیده اش انداخت.
از دور سنگ قبری سیاه را دید و خاطره ای مبهم پیش چشمانش رنگ گرفت. ناگهان تصاویر چون سیلی خروشان وجودش را در بر گرفتند. همه چیز را به خاطر اورد. فقر و فلاکت٬ خیابانگردی و اعتیاد٬ و در اخر روح پدر مرحومش که طناب داری در دست گرفته بود و جلوی دیدگانش تاب می داد.
چه می دانست که پدرش هم دروغ می گوید و خودکشی چاره ی فقر و فلاکتش نیست. از کجا می فهمید که بعد از مرگش هم جنازه اش ارزش یک متر قبر را ندارد و اینطور هر روز باید میان سنگ قبرهای ان جنازه های مرفه بی درد ویلان بچرخد و عذاب بکشد.
پاهایش گندیده تر از ان بودند که تاب وزنش را بیاورند ٬ مثل همیشه در یک لحظه از پایین متلاشی شد و پای ان سنگ سیاه که همیشه حسرت خوابیدن زیرش را داشت افتاد .
جنازه ای که دستهایش در جیبهایش بود و چشمهایش در افقی دور اخرین ذره های امید را می جست٬ طعم خاک سرد قبرستان را زیر زبانش چشید و صدای پارس سگهای گرسنه در گوشش طنین انداخت٬ و کرمهایی که یک عمر درونش خفته بودند فاتحانه از بدن گندیده اش سر برون اوردند.
و هیچکس نفهمید که چیست راز ان زمزمه ی رعب اوری که هر شب در ان قبرستان خاموش به گوش می رسد.

ای گور سرد سیاه٬ دریاب این تالاب گند زده را. چون نوزادی پیر در اغوشم بگیر و شیره ی حیاتم را از جانم به سینه ات باز گردان. این شریان متعفن از ان خودت. رهایم کن ای گور سیاه٬ رهایم کن.

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 1387/02/23  |
 خط قرمز
خسته و بی رمق پاهایش را به زمین می کشید و مسیر همیشگی محل کار به خانه را قدم زنان طی می کرد. خورشید هم دیگر رمقی نداشت و ارام و خسته بساطش را جمع می کرد و پشت اسمان خراش های بلند و دوردست به خانه ی کوچک و محقرش عزیمت می نمود.
مرد دستهایش را به عمق جیب هایش فشار داد و از ته دل اهی کشید و باز در هزار توی خیالات و افکارش اینده ی مبهم خویش را شفاف و شفاف تر ساخت.
باید این ماه ترفیع می گرفت که با پس انداز اضافه حقوقی که دیگر مازاد خرجش می شد بعد یک سال می توانست ماشین لکنته ای بخرد و به جای پیاده گز کردن این مسیر طولانی چند مسافر بزند و با درامد ان رنگ وبویی به زندگی خویش و مادر پیرش در ان خانه ی قدیمی ابچکان بدهد.
به ان چشمهای سبز و صورت سفید و نمکین اندیشید و ان خط ابروها که یک بند انگشت تا گوش ها فاصله داشت و ان لبهای سرخ که وقتی می شکفت مزه ی ترش انار را زیر زبانش می ریخت.
چنان در اوهام و خیالش غرق شده بود که وقتی با سر به دیوار گلی مقابلش خورد و از پشت به زمین افتاد٬ هنوز ته مانده ی دانه های انار را در دهان می چراند و مزه می کرد.
شروع به مالیدن پیشانی اش کرد که اندازه ی یک گوجه اماس کرده بود و عجیب می سوخت.گیج و منگ بود. همیشه همین راه را می رفت و تا کنون هیچ دیوار گلی این گونه به سرش ضربه نزده بود. حتمآ یک جای کار را اشتباه کرده بود.دستش را به زمین تکیه کرد و تلو تلو خوران روی پاهایش بند شد و پشتش را تکاند. دو قدم عقب رفت و به دیوار گلی مقابلش نگاه کرد. از چپ و راست تا چشم کار می کرد دیوار بود که از فراز ان سرشاخه های پیچ خورده ی تاک سر ریز شده بودند .
به نظرش عجیب امد که این عمارت گلی با این وسعت و عظمت را نه هیچگاه دیده بود و نه حتی چیزی از ان به گوشش رسیده بود.یک قدم دیگر به عقب برداشت٬ متوجه نوشته ای روی دیوار شد که بالای خطی سرخ رنگ که تا چشم کار می کرد روی دیوار کشیده شده بود نوشته بودند٬ دنبال خط بیا. خنده اش گرفت. این عمارت٬ این نوشته٬ این خط سرخ روی دیوار که تا چشم کار می کرد کشیده شده بود. همه چیز مبهم تر از ان بود که خیال نکند خواب نمی بیند و این سوزش عجیب سرش که طعم واقعیت را داشت.
بجز سرش که هنوز رو به دیوار و ان خط کذایی خیره بود٬ بدنش را پشت به دیوار چرخاند و یک قدم از دیوار دور شد. اخر خط کجاست؟ چرا کسی به خودش زحمت داده که این خط طولانی را بر دیوار بکشد؟ کم کم هوا تاریک می شد و مرد نیمی رو به دیوار و نیمی پشت به ان خیره به خط مردد ایستاده بود. وسوسه ای مثل خوره بجانش افتاده بود. تصمیمش را گرفت ٬ نمی خواست شب را به فکر دیوار و خط روی ان به صبح برساند. مگر این عمارت تا کجا هست و این دیوار چقدر طول دارد؟ اصلآ چطور این عمارت در این محله ی کوچک جا شده است؟ قدم زنان خط را دنبال می کرد و چشم از ان بر نمی داشت. حتمآ صاحب این عمارت از ان پولدار های گردن کلفت است که سری در اخور دارد و با بالایی ها می پرد. وگرنه چطور ممکن است شهرداری هیچ خیابان و اتوبانی از وسطش رد نکرده باشد٬ انهم چنین لقمه ی چرب و نرمی را٬ اخر این خط چه چیز را می خواهد نشانم بدهد؟ شاید صاحب این عمارت از ان پولدارهای پیر پاتال است که دارد در تنهایی می پوسد و مردم را برای سرگرمی اینگونه به داخل عمارتش می کشاند. شاید هم از این خانواده های قدیمی باشند که رسم دارند دخترشان را به اولین مردی که در یک روز مشخص در خانه شان را می زند بدهند٬ مثل این داستان های قدیمی.
نه! این خط تصادفی نیست. حتمآ اخرش باید چیزی باشد. وگرنه این دیوار٬ این عمارت٬ این خط٬  یکهو جلوی من سبز بشود و من به دنبالش راه بیفتم. خیلی احمقانس اگر اخرش چیزی نباشد٬ حتمآ یک چیزی هست. از این فرصتها کمتر پیش می اید. ادم باید زرنگ باشد و نخ شانسو بگیرد و تا تهش برود .اره! این خط٬ خط شانسه منه. اه خدای من٬ می دانستم که با منی و یک روز جواب خوبیهایم به مادر پیرم را می دهی. خدایا متشکرم.
مرد در حالیکه اشک شوق از چشمانش می ریخت و خدا را شکر می کرد٬ به دنبال خط می دوید و می دوید.
خورشید بی رمق٬ از لا به لای اسمان خراشها٬ مرد را که به دور ان عمارت خالی و مخروبه ی قدیمی دیوانه وار می چرخید٬ نظاره می کرد و با زهر خندی بر لب٬ خشکش زده بود و دیگر قصد فرو رفتن به ان خانه ی محقر قدیمی را نداشت.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 1387/02/17  |
 
نفس را تو میکشم و زیر اب می روم٬چشمانم میسوزند و تصاویر موج بر میدارند. زیر پایم را نگاه می کنم ٬خالیست. می ترسم .انگار که مال هیچ کجایم.ناکجا اباد. خودم را فشار میدهم که به پایین بروم. که پاهایم را بچسبانم به  کف ابی زیر پایم . در خودم جمع می شوم .کنجله میشوم.چمباتمه میزنم. غلت می خورم. و باز همانجایم .هیچ جا. فکر میکنم . به ارشمیدس٬به نیوتون ٬به هرچیزی که مرا به کف ابی زیر پایم برساند فکر میکنم. نفسم را به بیرون می دهم. قلپ قلپ. خودش است به کف ابی نزدیک می شوم. ادامه میدهم. حبابها چه وحشیانه خارج می شوند ومن چه ارام به پایین میروم. وجودم را خالی می کنم. از هرچه هست و نیست تهی می شوم. ارام به پایین میرسم دیگر حبابی نمانده است.کف ابی را زیر پایم حس می کنم. سرد و لزج است. میترسم. نمی خواهمش .نمی خواهم انجا باشم . نمی خواهم هیچ کجا باشم. میخواهم بالا بروم به نا کجا اباد. دست و پا میزنم٬ می غلتم٬ کنجله می شوم. ولی انگار کسی پایم را گرفته است و به پایین می کشد. فریاد می کشم. رهایم کن. صدا در گلویم می پیچد و در حجره های افکارم گم می شود.
|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 1387/02/09  |
 
 
بالا